صبر کن سهراب...
قایقت جا دارد...؟!
من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم...
زندگی یک بازی درد آور است
زندگی یک اول بی آخر است
زندگی کردیم اما باختیم
کاخ خود را روی دریا ساختیم
لمس باید کرد این اندوه را ...
بر کمر باید کشید این کوه را
زندگی را باهمین غمها خوش است
باهمین بیش و همین کمها خوش است
زندگی را خوب باید آزمود
اهل صبرو غصه و اندوه بود
مترسک آنقدر دستهایت را باز نکن.....
کسی تورا در آغوش نمی گیرد......
ایستادگی همیشه تنهایی دارد.....
امروز از بس دلم بهانه های جور وا جور گرفت
تفعلی به حافظ زدم و طبق معمول محکم و قاطع
جواب داد ......خدای مهربونم دیگه من می دونم
من میدونم که کلید خوشبختی صبر و رضایت به
رضایت توست....
نگه دارنده اش سالم نگهداشت
وگرنه صد قدح نفتاده بشکست
واین هم فال:
یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن
وین سرشوریده باز آید به سامان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
چون ترا نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نیی از سر غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سر زنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است ومقصدبس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله می داند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور.....
مثل باد سرد پاییز ، غم لعنتی به من زد
حتی با غبون نفهمید که چه آفتی به من زد
رگ و ریشه هام سیاه شد.....
تو تنم جوونه خشکید،اما این دل صبورم
به غم زمونه خندید
من به لحظه ی شکستن اگه نزدیک اگه دورم
از ترحم تو بیزار،من خودم سنگ صبورم
من خودم سنگ صبورم
هی بی قرار غروب را تحمل میکنم!
کمی دورتر از دستان من.......
عده ای نا آشنا !
مسئول چراغانی کوچه های آینده اند،
انگار شب دیدار باران وبوسه نزدیک است؟
تو ای زلال تر از نسیم
دل بی قرار من را
روی آن نیمکت رنگ و رو رفته
همان جا،نزدیک به همان میل همیشه رفتنت.......
تنها می گذاری و می گریزی
راستی مگر نشانی عشق ما ،همان کوچه ی پیچک پوش دریا نبود؟
پس من اینجا چه کنم ؟
اینجا هیچکدام از اینهمه پنجره ی پاک بسته ی غمگین هم نمی داند
کدام ستاره در خواب من گریان است.
حال من خوب است........... اما تو باور نکن!
هجران مادرم داغون ترم کرد .چقدر به دستات و شونه هات و آغوش گرم
وبی منتت نیاز دارم ......مادر در کجای آسمان نشسته ای که آخرین نگاههایت
را میبینم و مرا به آخرین لحظه های با تو بودن میبرد.......
قلبم شده غمخانه هجران تو مادر
فکرم شده اینگونه پریشان تو مادر
هر روز کنم آرزوی روی تو افسوس
دستم شده کوتاه ز دامان تو مادر
چراغ روی ترا شمع گشت پروانه
مرا ز خال تو با حال خویش پروانه
خرد که قید مجانین عشق می فرمود
به بوی حلقه زلف تو گشت دیوانه
به مژده جان به صبا دادشمع در نفسی
زشمع روی تواش چون رسید پروانه
به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد
هزار جان گرامی فدای جانانه
بر آتش رخ زیبای او بجای سپند
به غیر خال سیاهش که دید به دانه
من رمیده ز غیرت ز پا فتادم دوش
نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه
چه نقش ها که برانگیختیم و سود نداشت
فسون ما بر او گشته است افسانه
مرا به دور لب دوست هست پیمانی
که بر زبان نبرم جز حدیث پیمانه
حدیث مدرسه وخانقه مگوی که باز
فتاد در سر حافظ هوای میخانه
برگ های تقویم بی تو، یکی یکی ورق خوردند
چه زود رسید فصل رفتنت ،عزیز سفر کرده ام
وچه دیر دلم باورکرد جای خالی ات را.......
هنوز هم فکر می کنم همین نزدیکی هایی
اشکهایی که هنوز چشم به راهت مانده اند
میبینی ...... در کجای آسمان نشسته ای؟
این انتظار بی سرانجام است عزیز سفر کرده ام!
تو آن پرنده ی رنگین آسمان بودی
که از دیار غریب آمدی به لانه ی من
چو موج باد که در پرده ی حریر افتد
طنین بال تو پیچید در ترانه ی من
پرت ز نور گریزان صبح، گلگون بود
تنت حرارت خورشید و بوی باران داشت
نسیم بال تو، عطر گل ارمغانم کرد
که ره چو باد به گنجینه ی بهاران داشت
چو از تو مژده ی دیدار آفتاب شنید
دلم تپید و به خود وعده ی رهایی داد
چراغی از پس نیزار آسمان تابید
که آشیان مرا رنگ روشنایی داد
تو را شناختم ای مرغ بیشه های غریب!
ولی چه سود، که چون پرتویی گذر کردی
چه شد که دیر درین آشیان نپاییدی
چه شد که زود ازین آسمان سفر کردی
به گاه رفتنت ای میهمان بی غم من!
خموش ماندم و منقار زیر پر بردم
چو تاج کاج، طلایی شد از طلایه ی صبح
پناه سوی درختان دورتر بردم
غم گریز تو نازم، که همچو شعله ی پاک
مرا در آتش سوزنده، زیستن آموخت
ملال دوری ات ای پرکشیده از دل من
به من طریقه ی تنها گریستن آموخت
نادر نادرپور