*سعی کن دلیل شادی دوستت باشی، نه قسمتی از آن، و سعی کن قسمتی از غم دوستت باشی، نه دلیل آن.
*وقتی برگهای پاییز را زیر پایت له می کنی، به یاد بیاور که روزی به تو نفس می داده اند.
*معرفت را از کویر بیاموز که به خاطر خورشید، از دریا بودن گذشت.
*بزرگترین اشتباه یک انسان این است که از اشتباه کردن بترسد.
*یک انسان خردمند، فرصت ها و شانس ها را می سازد، نه این که به انتظار آن ها بنشیند.
*زندگی کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند. فردا طلوع خواهد کرد، حتی اگر ما نباشیم....
سلامی دوباره با شروعی دیگر .
ای رفیقان از شما جا مانده ام
در کویر سینه تنها مانده ام
گم شدم در ظلمت شبهای خویش
مانده ام سرگشته در دنیای خویش
یک بیابان ناله دارم در گلو
آب تلخ گریه دارم در سبو
من غریبم غربتم بی انتهاست
سینه ام با درد غربت آشناست
آتشی بودم که خاکستر شدم
شعر غربت را دگر ازبر شدم
از شما یاران جدا ماندم جدا
سوز دردم را خدا داند خدا
باران ِ بهار و کوچه ی تر نو نیست ؟!
یا باغ ِ ز نسترن معطر نو نیست ؟!!
نفرین به زمانه ای که در آن انگار :
هر «سال» پس از دوهفته ، دیگر نو نیست!
شاعر: سعید ربیعی
سر به هوا کودکان کامل اردی بهشت
راه غریب گریه را بر عبور آواز من بسته بودند
صدایم به سایه سار دره نمی رسید
تو آن سوتر از ردیف صنوبران
کتابی از نشانی دوستانمان را ورق می زدی
زنان کوچه می گویند
به گمانم تو را در صف آرزویی دور دیده اند
حالا همه ی همسایه ها می دانند
من هر غروب،غروب هر پنج شنبه تا شب التماس
به جستجوی عکس کوچکی از تو بالای کارنامه سال آخرت
هی گنجه و پشت و روی خانه را در خواب خاطره می گردم
پس نشانی تو را کی در هراس گمشدن از دست داده ام
هنوز که هنوز است
از گنجه قدیمی خانه
بوی عناب و اسفند و دیوان خطی شاعری خوش
از خواب شیراز می آید...................
چه احترام غریبی دارد این خواب،این خاطره......
کجا بوده ای این همه سال و ماه.....
غریب آمدی آشنا رفتی
اما من که خوب می شناسمت
سر انجام باورت می کنند
باید این کوچه نشینان ساده بدانند
که جرم باد،ربودن بافه های رویا نبوده است....
وقتی راه رفتن آموختی دویدن بیاموز
و دویدن که آموختی پرواز را...
راه رفتن بیاموز زیرا
راه هایی که میروی جزئی از تو می شود
و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز چون هر چیزی را که بخواهی دور است
و هر قدر زود باشی دیر..
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی
برای آنکه به اندازه ی فاصله ی زمین تا آسمان گسترده شوی...
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم
دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت ...
باد ها از رفتن به من چیزی نگفتند
زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند!
پلنگان دویدن را به من یاد ندادند
زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند ....
پرندگان نیز پرواز را به من نیا موختند
زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که
آنرا به فراموشی سپرده بودند...!!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود رفتن را می شناخت
و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود دویدن را می فهمید
و درختی که پاهایش در گل بود از پرواز بهتر می دانست...!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و
از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت....
وقتی رفتن آموختی دویدن بیاموز و دویدن که آموختی پرواز را ...
راه رفتن بیاموز
زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری
دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی...
و پرواز را یاد بگیر
زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی...
ما که می ترسیم از هجرت دوست
کاش می دانستیم
روزگاری که به هم نزدیکیم
چه بهایی دارد…
کاش می دانستیم
حس دلتنگی هر روز غروب
چه دلیلی دارد …
در بند آن نی ایم که دشنام یا دعاست
یادش به خیر هر که ز ما یاد می کند..
در کوچه های ذهن من
هنوز رد پای تو
شکوه نکن ز فاصله
نمی رسد صدای
تو
...
رسیده ای به انتها
به نقطه ی سیاه عشق
به هیچ کس نگو که من
بریده ام زراه عشق
...
کتاب شب ورق ،ورق
پر از خطوط بی کسی
نوشته
روی جلد آن
که تو به من نمی رسی
...
کبوترانه آمدم
به برج دیدگان
تو
مرا به درد می کشد
غمی که شد از آنِ تو
...
تمام ماجرای من
سه
واژه شد برای تو
سه واژه ی جدا ،جدا
من و...
شب و ...
هوای
تو...